
حمیدرضا پریدار: صدای «دینگدینگ» تلفن همراه، نوید پیامی تازه را میداد. بازش کردم: «یکشنبه، شب یلداست؛ با بچهها بیایید خانهی ما. یادت نرود.» پیامی کوتاه، اما سرشار از…
حمیدرضا پریدار: صدای «دینگدینگ» تلفن همراه، نوید پیامی تازه را میداد. بازش کردم: «یکشنبه، شب یلداست؛ با بچهها بیایید خانهی ما. یادت نرود.»
پیامی کوتاه، اما سرشار از عاطفهی مادری.
بله، مادر، ما را به ضیافت یلدا دعوت کرده بود؛ ضیافتی ریشهدار از سالیان دور، برای نزدیکتر شدن دلها و آرامش قلبها در هیاهوی زندگی امروز.
یکشنبه شب از راه رسید. بچهها بهترین لباسهایشان را پوشیده بودند و از شوق، در پوست خود نمیگنجیدند. راهی شدیم. هنوز در نزده بودیم که در بر پاشنه چرخید و مادر، گویی منتظرمان بود، در را گشود. بچهها را در آغوش گرفت، عروسش را بوسید و من به احترام، بر دستانش بوسه زدم.
بوی خوشی فضای خانه را پر کرده بود.
باباعلی (پدرم) نیز به پیشوازمان آمد و از آنسو خواهر و برادرم. در اتاق که باز شد، همهچیز مهیا بود. در میانهی اتاق، سفرهای گسترده شده بود، پر از نعمتهای خوب خدا. سفرهی امسال مادر رنگوبوی دیگری داشت؛ جمعمان، جمع بود.
محو تماشای سفره شده بودم.

مادر صدایم زد و گفت: میبینم بدجور غرق این سفره شدهای!
لبخندی زدم و گفتم: معلوم است، مادرجان. سفرهی امسالتان جور دیگریست.
خندید و گفت: این همان سفرهای است که بیبیِ خدابیامرزت، هر سال شب چله برایمان پهن میکرد. آن روزگار امکانات چندانی نبود، اما هرکس به قدر وسعش چیزی میآورد و میگذاشت وسط سفره. قوموخویشی لازم نبود؛ کافی بود در کوچه و محله، یک نفر از همه بزرگتر باشد. همه جمع میشدند خانهی او، تا احترام بزرگترهاحفظ شود و خدا به زندگیها برکت بدهد.
آن وقتها سفرهی شب چله با مهر و محبت همسایهها رنگ میگرفت؛ یکی نان و مهوه میآورد، یکی گزَرَکِ ملخ (میگو)، یکی خالهبیبی، و آن یکی آجیل لاری؛ مخلوطی از مغز بادام، مغز گردو، خارَکبندی، انجیر، اَخور و بَرکو (بنهی کوهی) و چنگالو، چوولو، کنگ کوفته، حلوای ترک، قابورمه و….
شب اول چله، بیاجی (پدربزرگ) برایمان شعر می خواند و فال می گرفت و محفلمان را گرمتر میکرد. چه زیبا بود مادری که دختر دمبخت داشت و آرزو میکرد پیش از آغاز چلهی کوچک، دخترش راهی خانهی بخت شود. آنگاه قول میداد همسایهها را به نان و حلوای نبات دعوت کند و همه برایش دعا میکردند؛ و چه بسیار که این دعاها به زیبایی مستجاب میشد.

شب یلدا، مرهم سینهی همه، انار بود؛ اناری که زیر زغالهای گُرگرفته گرم میکردند تا شفای شبی سرد باشد. باور کنید، چه معجزهای بود آن انار برای سینههای یخزدهی مردم.
آن شب، پیرمرد خانه در میانهی حیاط اذان میگفت؛ اذانی بیوقت، برای گرد هم آمدن دلها، اذانی برای تقسیم محبت؛ تقسیم لبخندهای انارگونه به بهانهی بلندترین شب سال.
مادر گفت: مهمترین خوراک شب چله «قابورمه» بود و دسرش«گَمبوله». غذاهایی مقوی، بهویژه برای پابهسنگذاشتهها.
سپس ظرفی از روی سفره برداشت و به دستم داد. درونش چیزی شبیه حلوای تیرهرنگ بود. قاشق کوچکی برداشتم و چشیدم؛ مزهای دلچسب داشت.
گفتم: مادر، نکند این همان گمبوله باشد؟
لبخند زد و گفت: بله پسرم، خودش است.
پرسیدم: چگونه درست میشود؟
گفت: ساده است. آرد را بو میدهیم و کمی پودر آویشن با آن مخلوط میکنیم. بعد دوشاب (شیرهی خرما) و روغن حیوانی هم اضافه میکنیم.
پرسیدم: غیر از گمبوله، شب یلدا چه میپختید؟
گفت: علاوه بر قابورمه که گفتم، گزَرَک و ماشَک از خوراکیهای مهم ما لاریها بود. ماش را آبپز میکردیم، بعد برنج و گزَرَک حلقهحلقهشده را اضافه میکردیم. پیازداغ، نمک، فلفل و زردچوبه هم که میخورد، میگذاشتیم دم بکشد.
خوراک دیگر «خالهبیبی» بود؛ غذایی مقوی که با حبوباتی مثل باقلا، ماش، لوبیا چشمبلبلی و… درست میشد. ابتدا حبوبات را میپختند، بعد برنج و میگو (ملخ لاری) اضافه میکردند. وقتی جا میافتاد، شوید، پیازداغ، فلفل سرخ، زردچوبه، نمک و کمی پودر لیموعمانی به آن میافزودند و میگذاشتند دم بکشد.
همهی اینها بهانهای بود برای دور هم بودن اقوام و دوستان؛ برای خوشبودن.
و جالب آنکه هر سال شب یلدا، خداوند مهربان بارانش را نثارمان میکرد؛ گویی او هم از این همدلی خشنود بود.
مادر ادامه داد: یادش به خیر، فال چوب کبریت هم میگرفتیم و قصه ملا نصرالدین می گفتیم و از ته دل می خندیدیم.
گرم صحبتهای پدر و مادر و خاطرات بیبی و بباجی بودیم که پیامی روی گوشی هایمان آمد؛ نگاه نکرده گوشیها را خاموش کردیم؛ چون آن لحظه، وقتِ با هم بودن بود.
شبهای سرد زمستان جان میدهد برای همنشینیهای صمیمی؛ شبهایی که میشود از لحظهلحظهشان خاطره ساخت و امید به زندگی را بیشتر کرد.
شبهای زمستانتان قشنگ
ف ۱۱۰
اخبار ویژه : یک تفاهمنامه برای تردد خودروهای مناطق آزاد در استانهای فارس و هرمزگان امضا کنید
اخبار ویژه : توقيف دستگاههاي جي پي اس قاچاق در ايست و بازرسی در مسیر بندرخمیر به لار
اخبار ویژه : روستای هرمود باغ لارستان در مسیر توسعه و پیشرفت
اخبار ویژه : تأیید کلیات منطقه ویژه اقتصادی لارستان در شورای برنامهریزی و توسعه استان فارس
اخبار ویژه : رشتههای گرافیک و تئاتر در هنرستان دخترانه هنرهای زیبای لار
اخبار ویژه : مدال نقره نوجوان لارستانی در مسابقه بینالمللی نقاشی هنگکنگ
اخبار ویژه : افتخارآفرینی دوباره دانشآموز لارستانی در المپیاد علمی کشور
اخبار ویژه : تخریب پل لاتیدان و مقاومت ابراهیمخان لاری در برابر پرتغالیها
اجتماعی : پاسخ به شایعات فضای مجازی؛ وزیر اطلاعات در دادگستری لار نبود/جنگ الکترونیک دشمن، دوربینها را کور کرد
اخبار ویژه : پایان عملیات اجرای روکش آسفالت حفاظتی اسلاری سیل در محور خنج – پل اسلام آباد
اخبار ویژه : ادارهکل راهداری و حملونقل جادهای؛ حلقه مفقوده پدافند غیرعامل در لارستان
اخبار ویژه : لارستان در طرح کلان منطقه آزاد تجاری گنجانده شود
اخبار ویژه : روزگاری که وضع «سکهی لاری» سکه بود
اخبار ویژه : رویای منطقه آزاد یا تاریخ هزارساله؟!!
اخبار ویژه : صیانت از شریان انتقال آب جنوب فارس
اخبار ویژه : تقویت روشنایی بلوار ورودی لار از سمت میدان امام رضا(ع)
اخبار ویژه : اصلاح شیب شیروانی محور لار- جهرم در محدوده کورده تا دهکویه
اخبار ویژه : نیازمندیهای نانوایان لارستان باحضور مدیران بررسی شد
اخبار ویژه : از هنرمند برجسته لاری در تهران تجلیل شد
اجتماعی : عکس زیر خاکی؛ میدان مدرس لار در دهه پنجاه
اجتماعی : اجرای تئاتر محلهمحور و آموزش عواقب اعتیاد در محله قنبربیگی لارستان
اخبار ویژه : الهیات خونخواهی و بازسازی نظم اخلاقی
اخبار ویژه : تصاویری از جنایت آمریکا در حمله به پل مسیر بندرعباس به لار
اخبار ویژه : تخریب عمدی آمبولانس اورژانس ۱۱۵ لار حین انجام ماموریت!
اخبار ویژه : سرمایهگذاران را نیمهراه رها نکنیم
اخبار ویژه : محور قدیم بندرعباس–کهورستان–لار بازگشایی شد
اخبار ویژه : منطقه آزاد تجاری، فرصتی تاریخی برای لارستان یا فرصتی که نباید از دست برود
اجتماعی : سکوت رسانهای درباره شهدای جنگ رمضان در لارستان پذیرفتنی نیست
اخبار ویژه : تحویل زمین در قالب طرح مسکن محرومان در عمادشهر
اخبار ویژه : ساماندهی تابلوهای تبلیغاتی شهر لار