یکشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۵ ساعت ۱۲:۲۱ق.ظ
::آخرین مطلب 5 ساعت پیش | افراد آنلاین: ...

از ترور تا تشییع/ درباره ی نخبه ی گمنام صنایع دفاعی از لارستان؛ عبدالکریم میرزانیا

با کریم در مدرسه ابتدایی دهخدا هم کلاس بودیم. شهرقدیم سه راه استادیوم تختی – نبش خیابان گُردان. کریم از آن دسته دانش آموزانی بود که خیلی می خواند. این…

با کریم در مدرسه ابتدایی دهخدا هم کلاس بودیم. شهرقدیم سه راه استادیوم تختی – نبش خیابان گُردان.

کریم از آن دسته دانش آموزانی بود که خیلی می خواند. این خیلی میخواند چنان بود که متن تمام درسها را بهتر از معلمان از حفظ داشت. دوره ابتدایی که گذشت، در درس و مدرسه از هم کمی دور شدیم. اما به حرمت هم محله و هم پایگاهی بودن؛ رفاقتمان کماکان گرم و پر شور بود.

دوره راهنمایی که گذشت دور و دور تر شدیم. و بعد ارتباط رفاقتی مان کاملا قطع شد. دورادور از حالش با خبر بودم؛ شنیده بودم در شرکت مرتبط با وزارت دفاع یا دیگر نهادهای حساس مشغول است. کریم مهندس شده بود و در تهران اقامت داشت.

جنگ دوازده روزه که شد؛ روزهای بی خبری و کم خبری از کریم تمام شد. خبردار شدم که در بیمارستان لار بستری است. گفتند در جریان جنگ مجروح شده و اکنون برای درمان به لار برگشته است.

مسئولان فرمانداری را خبر کردم.
خبر نداشتند. به دوستان مسئول توصیه کردم از تن مجروحش عیادت کنند.

بعدها شنیدم کریم به تهران برگشته است. بی خبری ادامه داشت تا اینکه همین چند روز قبل به واسطه معاشرت همیشگی با برادر ارشد و هنرمندش عبدالرضا میرزانیا؛ با خبر شدم که حال کریم مساعد نیست.

عبدالرضا به بالین برادر شتافته بود. پزشکان از کریم قطع امید کرده بودند و زیر دستگاه نفس می کشید. اما همسرش راضی نمیشد که مرگش را ببیند.

حق هم داشت؛ تقدیر این بود که حلما – دخترِ کوچک کریم تنها شود و اکنون اوست که باید تمام بارِ غم و رنج زندگی را به دوش بکشد.

دوست داشتم به عبدالرضا بگویم؛ کنار گوش کریم زمزمه کن و بگو: حجت آهسته – همکلاسی و دوست قدیمی – سلام رساند و گفت حلالم کن. اما دلم نیامد دل برادر ارشد را با این جمله بلرزانم.

حسرت حلالیت طلبیدن ماند و کریم رفت. آگهی اش را که دیدم بر بلندای آن نوشته شده بود: “عروج شهادت گونه”.

عصر جمعه هفدهم مهرماه، موعد وداع ما با کریم بود. همرزمان و همکارانش از تهران آمدند تا روایت گر مجاهدت هایش باشند.

یکی از آنها سابقه رفاقت و همکاریش با کریم را بیست ساله ذکر می کند و میگوید ما مهندس را سید خطاب می کردیم.

این احتمالاً نام سازمانی یا مستعار اوست. دوستِ کریم از لابلای جملاتی که محرمانگی از آن می بارد بخشی از زندگی سراسر کوشش مهندس را شرح می دهد:

《سید از نخبگان و مهندسان بسیار فعال صنایع دفاعی کشور بود. در جریان جنگ ۱۲ روزه با اینکه محل کار دوستان تغییر کرده بود؛ اما مکان جدید نیز توسط دشمن شناسایی و بمباران شد. ما سید را از زیر آوار با تَنی به شدت مجروح و بی رمق بیرون آوردیم. مهندس میرزانیا دارای یک بیماری زمینه ای بود و موج انفجار و ترکش ها بیماریش را تشدید کرد. چندی پس از مجروحیت و در عینِ ناتوانی اما کار را رها نکرده و پروژها را با دقت مدیریت می کرد. او از مدیران ارشد مجموعه بود و روزهایی بود که با عصا به محل کار می آمد…》

تا بدین جا همکارش از فعالیت کریم در صنایع حساس و ماجرای جانبازی اش پرده برداشته بود. او ادامه داد:

《سید در جنگ چهل روزه بعد از آسیب هایی که به مجموعه های دفاعی وارد شد، با اینکه جانباز و بیمار بود اما داوطلب شد تا یک پروژه حیاتی را سامان دهد. او به اعماق ده ها متری زمین رفت و کار چند ساله را در سه ماه جمع کرد. پروژه ترمیم و احیاء شد اما مهندس میرزانیا در همان اعماق زمین به دلیل فقدان امکانات خاص درمانی روز به روز ضعیف تر شد و حالش رو به وخامت نهاد. کار تمام شده بود و مهندس بعد از خروج از زیر زمین ماهها در بیمارستان بستری شد…》

خداوند متعال در قرآن می فرماید: “وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى”و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست. “وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَى”. و [نتيجه] كوشش او به زودى ديده خواهد شد.
کریم از ابتدا نخبه علمی نبود؛ بلکه همت و تلاش و خستگی ناپذیری اش او را به یک نخبه ی علمی و مدیری موفق تبدیل کرد.
و چنین شد که سختکوشی و بلند همتی کریم اینجا هم مشکل گشای کشور بوده و او یک تنه کار چندین مهندس را انجام میدهد. همرزمش ادامه داد:

《دربیمارستان هم که بود مهندسان و همکارانش برای کسب تکلیف، کنار تختش می آمدند و همواره در اتاق بیمارستان دهها پرونده متعلق به پروژه های مختلف وجود داشت…》

سر انجام عبدالکریم میرزانیا دوست دیرین ما بعد از چندی مبارزه با بیماری که ناشی از جراحات جنگ، تشدید شده بود؛ به کما رفته و ناباورانه در سن ۴۴ سالگی جان به جانان تقدیم کرد.

همرزمش میگفت من با بسیاری از شهدا همنشین بوده ام و سید ویژگی هایی داشت که تنها در شهید تنگسیری دیده بودم.

مهندس عبدالکریم میرزانیا گمنام زیست و گمنام جانباز شد و گمنام درد و رنج را تحمل کرد و سرانجام در گمنامی – حتی در زادگاهش – به خاک سپرده شد.

از غریبانگی او همین بس که در مراسم تشییع این نخبه ی بلندآوازه صنایع دفاعی و مدیر ارشد پروژه های فوق حساس کشور، کمتر مسئول یا رسانه ای از شهر و شهرستان حضور داشتند.

این خصلت اصحاب آخرالزمانی خامنه ای شهید است که تکلیف محور اند و اسیر نام و نان نیستند.

کریم بی سر و صدا رفت اما وظیفه ی مسئولان است تا با پیگیری و احراز شهادت این نخبه ی صنایع دفاعی، الگویی کم نظیر را برای جوانان لارستانی معرفی کنند.

آری… لابلای همین چند خط روایت گری از احوال مهندس عبدالکریم میرزانیا یا به قول همرزمانش “سید” ؛ دنیایی از اتفاقات و رشادت ها و تلاش ها نشسته است. لابلای همین سطور، دنیایی از جَنَم و وطن دوستی در عینِ حال گمنامی قرار گرفته است.

و اکنون من در کنار خیلِ بی خبران از حالِ همشهری – هم محله ای – هم پایگاهی – هم مدرسه ای و دوست دیرین به شماتت خویش نشسته ام که چرا از حالِ رفیق قدیمی در همه ی این سالها خبری نگرفته ام.به قول مصطفا هر وقت هم که لار بود و به پایگاه شهید همنشین فرد می آمد، بی ادعا و آرام گوشه ای می نشست…

اجازه دهید به افتخار کریم و سالها ممارست در درس و زندگی و به افتخار رشادت و جان سختی و گمنامی اش برای ایران و انقلاب ؛ او را اینگونه بنامم:

شهید عبدالکریم میرزانیا
شهیدِ نخبه ی لارستان

به امید دیدار رفیق قدیمی…

نگارنده: حجت محبی پور

ف ۱۱۰

 

نوشته شده در تاریخ:شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت ۱۱:۱۲ب٫ظ

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

نظر سنجی

به نظر شما آیا حضور مسئولین کشوری در منظقه می تواند در راستای توسعه مفید باشد؟

Loading ... Loading ...
آخرین اخبار پربازدیدترین